سلام امیدوارم  همه شاد وخوش باشید

از بس وضعیت روحیم اسف بار بود ترجیح میدادم که چیزی نگم با اینکه به نظر می رسید بهتر بود می نوشتم اما صلاح دیدم سکوت کنم ، شاید یه کتاب بشه نوشت از این ایام من ....



تاريخ : دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

گهی زین به پشت وگهی پشت به زین دنیاست دیگرهر روز یک نقشی برایت بازی میکند و تو آچمز هستی که واقعا چقدرخوب بازی میخوری.



تاريخ : جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام خدمت همه دوستانیکه در این چند صباح گذشته دوستم بودند ٬ در مشکلاتم ودر دردو دل هام شریک شدند٬ در شادی هایم خندیدند٬ با جوک هاییکه خنده ندارن خندیدند و با حرف هایی که جالب نبودند زحمت کشیدند و خوندن.

بعضی وقت ها آدمی دیر میفهمه شاید اصلا گفتن به مطلب لازم نباشه٬

در سالی که مشهوره به چند روز بعد امیدوارم سال خوب و پربرکت و سراسر شادی و سراسر خوشبختی باشه.

آرزودارم فرزند زهرا سال ۹۵ سال ظهورشون باشه.

ارزو دارم همه خوش وتندرست وسالم باشید.

ایشالا همش خبرای مساعد و مطلوب و ممتازو فرح بخش بشنویم...

خدانگهدار . 



تاريخ : شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام فارغ التحصیل شدم ، مدرکمم الان تو کیشو هست .

شیرینیشم دادم . با 20 تومن سرو تهشو هم آوردم.

حالم بهتر نشده و هنوزم به دنبال رفتنم ولی شرایط مساعدی پیدا نکردم که برم.

خستم. خدایا کمکم کن. خسته.



تاريخ : جمعه ۱٤ اسفند ۱۳٩٤ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام

به دوستای خوبم  ، اونایی که دلم براشون تنگ شده و اونایی که یادی از ما میکنن

به دوستایی که یادی از ما نمیکنن

به کسی که همیشه دوستش خواهم داشت

به کسی که روزهاست دلم هوایش را کرده

این هفته  اصلا خوب نگذشت  یه جورایی اصلا حال روحیم خوب نیست.

یه تغیراتی توی شرکتمون داشتیم

نتیجش این شده که فکر میکنم ناراحتم  و این ناراحتی کل هفتمو  پوشش داده  و دارم به این فکر میکنم که باید دراسرع وقت دنبال یه کار بهتر بگردم . هنوز که نتونستم ولی حتما اگه شرایطش پیش بیاد

و بتونم از اینجا میرم. .

باید یادم  نره که زندگی همیشه همن چیزی که آدم میخاد نمیشه.

دارم این جمله رو توی سرم هی تکرار میکنم که بتونم  کار بهتری پیدا کنم و وقتم رو صرف پشیمونی نکنم .

پشیمون نیستم اما دلگیرم ، بیشتر از خودم مثه همیشه مقصر اصلی خودمم که زندگی رو جاهای سخت اسون میگیرم و جاهای اسون سخت و نتیجش میشه این.

باید یاد بگیرم که توقع بیجا نداشته باشم و سعی کنم زندگیم متعادل تر باشه.

چند روزی هست که  به هم ریختم.  ودارم فکر میکنم که چطور سر و سامانی به این بلبشوه بدم اما ذهنم کلا قفل هستش.

مثه همیشه از دوستام میخام که دعام کنن . شاید در زندگیم  این تغییر ایجاد شده خیر باشه

استخاره کردم و کاملا قانع کننده بود باید خودم رو اصلاح کنم واینقدر خیر اندیش رفتار نکنم.

اینقدر مثبت نگر نباشم و سعی کنم مدبرانه و با تامل زندگی کنم ، هر حرفی رو هر جایی نگم و به هر کسی نگم.

خیلی از آدم ها اینطور که به نظر میرسه نیستن و خیلی از ادم ها مثه من هستن که اونطور که به نظر نمیرسه هستن.

همه دنبال اینن که منو نقض کنن خوبی هامو به  خواسته ای ربط بدن که اصلا نیست.

همه دنبال اینن که بهونه ای پیدا کنن تا خوبی هامو ابطال کنن.

خیر همیشه خیر خواهد بود حتی از طرف شرور ترین ادمی که میشه دید. خدا کمک کنه و روز قیامت من اینطرف با ایستم  و اونایی که دلم رو شکوندن اونطرف

خدا کمک کنه واثبات بشه که من همیشه خیر خواه همه بودم. و خواهم بود. اما این بدبینی این چند روز معلوم نیست چه تاثیری روی من بذاره.

الان که فکر میکنم تاثیرش اصلا خوب نخواهد بود. امیدوارم تغییری که خواهم کرد مثبت باشه و برای تعالی من و نه برای بد وبدتر  شدنم.

خدا کنه که آدم شم. همین وبس.



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٤ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

وقتی رفتی یک نگاه نکردی چاره شد یک وداع

دل بکن که دیگه دیره

رفتی از کنار من نمونده بود قرار من

دل بکن که دیگه دیره

دیگه گذشتن اون روزا من و تو راه مون جدا

دل بکن که دیگه دیره

یه روز بودی همه کسم خاطرت برام بسن

دل بکن که دیگه دیره

وقتی رفتی یک نگاه نکردی چاره شد یک وداع

دل بکن که دیگه دیره

رفتی از کنار من نمونده بود قرار من

دل بکن که دیگه دیره

دیگه گذشتن اون روزا من و تو راه مون جدا

دل بکن که دیگه دیره

یه روز بودی همه کسم خاطرت برام بسن

دل بکن که دیگه دیره

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤ | ۳:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام

من کلا سیستمم تهاجیمه ولی این دفعه با اینکه میدونستم بهترین دفاع حمله هستش رفتم ودفاع کردم و یه 18.5 استوندم...

خدایا شکرت راحت شدم...

البته کلی امضا مونده که قراره اخر ماه برم بابلسر بگیرم. اگه خدا بخواد.

همکارم امتحان داره کلی از کارای جزئی هم افتاده دوش من

روزی سه بار میرم خدمت مدیریت عامل همونی که ادم میبینتش  دست و پاش میلرزززززه

خدافظی



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

مگه داریم مگه میشه ؟ همش شایعس



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام

واقعا نمیدونم این ایام در مورد دو تا فیلمی که رفتم دیدم چیزی گفتم یا نه

 یکی این که محمد رسول الله بود و واقعا چسبید

یکی دیگه هم دقیقا برعکسش واقعا خحالت کشیدم از این همه سکانس های چرت و گرت و واقعا تعجب کردم از سید مورد علاقم شهاب حسینی که این سینمایی مزخرف رو بازی کرد و فقط به اعتبار اون رفتم و این فیلم رو دیدم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام خوبید ؟

خداروشکر که میشه این نوشته رو خوند.

و خداروشکر که صفحه کلید هم قاط زده و نمیذاره دردودل کنم.

خلاصه خوبم ولی هر چی جلو تر میریم کارا بیشتر میشه و انگار هر مرحله قراره سخت تر بگذره.

ایشالا که این مرحلم زود بگذره.



تاريخ : پنجشنبه ٧ آبان ۱۳٩٤ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

سلام

بعد یه مدتی که خودمم دقت نکردم چقد گذشته دلم هوای وبلاگمو کرد.

دلم هوای دوستای مجازی که انگشت شمار هم نیستن کرد.

از خودم بگم که یه جورایی دارم عادت میکنم به کارم.

تنها دوست دوران لیسانسم که الان سربازیه میگه زن بگیر تو از تنهایی دیوونه میشی.

گفتم میترسم. نه پولشو دارم  نه عرضشو و نه شرایطشو.

چند روز پیش داشتم با ددی تلفنی صحبت می کردم یه هویی جو گیر شد گیر داد برات زن بستونیم.پ خلاصه با هزار درد سر داریم میگذرونیم منتهی الحمدالله اسلام پیروز است و اگه خدا بخواد همین طور ادامه خواهیم داد .

همین که مثه همیشه حدود 5 پا میشم نمازمو میخونم ومیخوابمو حدود 6 و45 میزنم بیرون و میرم مترو و حدود 7 و نیم شرکتم  و حدود 19 تعطیل میکنم  وهمین که شام خوردم میخوابم مهم هم نیست ساعت چنده چون نه حسش هست ونه توانش.

از این ها که بگذریم ادم دخترای تهرون رو که میبینه میترسه.مهم نیست اصلیتشون ماله کجاس مهم اینه کلا ترسناکن. اونایی هم که ترسناک نیستن و بچه ادمن یا خیلی کمن یا قابل تشخیص نیستن. منم که هدفم از قبل مشخص بوده. کسی که دوستش دارم و منتظرم شرایطش پیش بیاد اما نمیشه. نه روم میشه ونه عرضشو میبینم. یه ادم کله خراب کچل اخمو بی  اعصاب که کافیه کوچیکترین خبری ازش بشه و چقدر خوشحال میشم . با اینکه معمولا موقع گیرای بزرگ یاد من میفته. اما باز هم دوستش دارم.

یه کاری کردم شبیه نرمش قهرمانانه.

ما الان سه تا همکار تو یه اتاقیم اما کلا حدود ده نفریم که شعب دیگه مشغولن

یه تصمیم گرفتم که پست هرکسی رو بالا سرش بچسبونیم. در واقع میشه گفت که توی دفتراصلی که ما هستیم من دومین حقوقو میگیرم.بعد ازمدیرمون که خودش یه اتاق دیگست و 4 برابر من حقوق میگیره.

اما یه خانم همکار داریم که تو بعضی کارها از من واردتره وهمین امروز داشتم ازش کار یاد میگرفتم.

خلاصه با نقشه من قرار شد که اسم مدیر بخشو بالا سر ایشون بزنیم چون همکارم حرف منو گوش نمیده.

اما حرف مدیر بخشو گوش میده. نیشخند

مدیر بخشمونم میگه منو مسخره نکنین. در واقع اگه من مدیر میشدم دعوا میشد چون کسی به حرف من گوش نمیده.

خوشم میاد هر کسی میخواد هر کاری بکنه اول میاره پیش من نظر منو میخواد.

یا اینکه من باید ایرادای بقیه رو پیدا کنم و گوشزد کنم. یا اینکه کارای بقیه رو من باید تایید کنم.

اما در ظاهر مدیر نیستم. اینطوری راحت ترم. دردسر هم نمیشه.

مدیرعاملمون هنوز ندیده. اگه ببینه ممکنه دعوامون کنه. چون خخخخخخخخخخخخخیییییییلی  خوش اخلاقه .شیطان

 خدا به داد برسه .

ایشالا که تا دو سال دیگه هم حقوقم مکفی بشه هم زن بستونم هم زبانمو تقویت کرده باشم و هم دکتری قبول شده باشم. ایشالا...

از زمانی که از دهمون اومدم ازدست خوابای پریشون و جن و ... وهرچیزی که اذیتم میکرد راحت شدم. همه چی اوکی شده.

 جز مدیر عاملمون که تش قلب میگیرم منو صدا میکنه همه چی اوکی هست.

التماس دعا



تاريخ : سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤ | ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()

همین تنها چیزی که دلم میخواد در موردش دردودل کنم همین کلمس و بس .



تاريخ : جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای