همیشه و همیشه سعی کردم یه جوری مرموز بنویسم که لو نرم اما یه جا سوتی دادم که خودم بعد یکسال فهمیدم آدرس یکی از سایتاییکه خودم توش لینکمو به یکی از بچه ها دادم این ناخود آگاه منم خیلی بد موقعی چیزارو میگیره و به خود آگاهم تقدیم میکنه .

امروز تصمیم گرفتم از چیزایی بنویسم که کمتر نوشتم یا فکر  نکنم نوشته باشم.

از وقتیکه فارغ شدم موندن دوستاییکه سال پایینی هستنو وقتی من دیگه ساپورتشون نمیکنم در جا میزننو کاریکیشون به مشروطی کشیده شرایطمم طوری نیست که بتونم هواشو داشته باشم اونم تنبل شده مجبورش کردم از سرکارش بیاد بیرون اما بازم درس  مرس زیاد نمیخونه تنبلی میکنه در حد المپیک. الان فکر کنم میلادم داره از درسخوندن زده میشه من نمیدونم این چه مرضیه که عهد همین موقع امتحانا میاد سراغ آدما و دوستام ونمیذاره یه امتحانو با سربلندی و عزت بدن.

 

بگذریم دلم میخواد شرح حال بنویسم ولی کو حال؟؟

پاشدم ساعتو نیگا کردم هنوز وقتش نرسیده بود میدونستم اگه چشم رو هم بذارم هم نمازم قضا میشه هم به سختی باید پامیشدم بازم گرفتم خوابیدم حدود 7.نیم بود که بابام صدام زد گفتم پاشدم پاشدم. بازم به گوشیم نیگا کردم وچشماممو بستمو با دستم دنبال قرصم گشتم پیداش کردم جای آبو هم با چشمای  بسته پیدا کردمو با یه قلب قرصمو خوردمو بازم فرش زمین شدم ده دقیقه نشده بود که مامانم صدام زد ایندفعه باصدایی واضح تر گفتم پاشدمو نشستم توی لحاف شلوارمو پوشیدمو رفتم حیاط خوشبختانه درختای نارنج وپرتغال ونارنگی ای که توی حیاط داریم دیگه بهاره ای ندارن ومن از این بوی خوب که سردرد برام میاره وازش بیزارم در امان بودم رفتم همونجا وبعدش سرو صورتمو شستمو وضوگرفتم وسر جیک ثانیه برگشتم اتاقمو سه سوت نمازمو خوندمو رفتم هال نشستم سر سفره صبحانه آب داغ ریختم داخل لیوان دسته دارو مامانم از آشپزخونه اومد بیرون بهش سلام دادمو گفت من دارم میرم باغ زودتر بیا.منم صبحانه اولمو کم میخورم سر پنج شیش دقیقه تمومش کردمو رفتم لباس کارمو پوشیدمو رفتم باغ خوشبختانه همون موقع که من داشتم قرصمو میخوردم صدای دروازه اومد که یعنی بابا رفته به  زمین س بزنه .رفتم باغ بابا نبود من بودمو منوچهرو مامان به مامان گفتم بزار خودمون آبیاری میکنیم اولش قبول نکرد اما  از لحن من مجبور شده بره یه گوشهب شینه وبعد از چند دقیقه که حواسم پرت شد بازم اومد سطلو گرفتو مشغول آبیاری شد منم که سخت مشغول کار خودم بودمو تا زمانیکه خسته نشده بودم نفهمیدم که مامان مریضمم داره پا به پای منوچهر که خودش سلطان بیماری هاست کار میکنه بازم دعواش کردم و گفتم تو مهندس ناظر مایی ولی اصلا گوشش به حرفام بدهکار نبود وبازم خودشو با یکی از کارای ناتموم باغمون مشغول میکرد امسال بیشتر باغ میرم چون سالا درسو بهونه میکردمو تو کارای باغ فقط تو قسمت کاشت شرکت داشتم اما امسال داشت محصولات باغامون افتاده گردن من خودمم میدونم آخر تابستون زمانیکه محصولاییکه من کاشتم موقع فروشش میشه بازم قیمتا همون روز میشکنه وفرداش دوباره به قیمت عادی بر میگرده.امسال پرتغالامون که چیدیدم بازار 700تومن بود مجبور شدیم به دوستای پدرم کیلویی600 بفروشیم با اشانتیون 3کیلورایگان.

حا لا دیروز پزتغال توی مغازه زده بود 4000تومن .آخ سگ تو شانس من که هروقت محصولم برای فروش آماده میشه همه چیز ارزون میشه وسگ تو شانس بابام که دو دفعه هست باهاش میریم خرید مایحتاج خونه همون روزیکه ما میزیم خرید شب گذشته اش یعنی دیشبش یه خبری توی تلویزیون پخش میشه که اجناس مورد نظر مایه سی چهل درصدی میکشه بالا .

ای سگ توروحت شانس من .اعصابم خورد شده دختر داییمم اومده اونور مهمونی منم که خیلی دوسش دارم دارم میرم اونور همسنو سال مامانمه یه جورایی بهتراز خاله هست برام.خدانگهدار. 



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای