چشمانم را باز که کردم  فهمیدم نمازم قضا شده...

دهنم پر از ترشحات بود و سرم درد میکرد .

توی لحافم که نشستم چند تا عاروق  تلخ  بدون اینکه بتونم کنترلش کنم .

که با خونریزی لثه هام مخلوط شد ...

تازه فهمیدم سرم داره میترکه.

رفتم قرص فشارمو خوردم و رفتم پایین سروصورتموشستم و اومدم چایی بخورم....

داداشو مامانم مشغول صبحانه بودن که منم بهشون ملحق شدم و بعد از یه قلپ چایی فهمیدم مزه ی روغن نپخته میده!

از من اصرار و از داداشم و مامانم انکار با اینکه به خوردشون دادم بازم قبول نکردن که چاییم مزه ی روغن میده.سه تا استکان دیگه که رو سفره بود برای خودم چایی ریختم اما همین مزه ی مزخرف باعث شد که بدون چایی صبحونه بخورم ...

 

دیشب هوا آفتابی بود....

البته برای من

 چون هز وقت که هوا صاف است و ماه و ستاره ها با چشم دیده می شوند پیش خودم  اعتراف خواهم کرد که فاصله ی من از تو بیشتر از فاصله ی من تا آن ستاره هاست

در نتیجه بایستی از مسیرم منحرف نشوم  تا دست در دستت دهم زمانیکه قلبت در گروی قلبم ماشد مانند قلبم که در گروی قلبت است....



تاريخ : یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای