حدود 10 روز از تولیدم میگذشت که به مغازه منتقل شدم و چهار ماهی میشد که به این اتاق اومده بودمکلا کسی نبودم به نظر نمی رسید جام خالی باشه فکرشم نمی کردم یه روزی استفاده بشم یه هویی شد که فهمیدم اتاق تاریکه تاریکه اول با نور موبایلش فندکشو از جیبش بیرون آورد و به نزدیک زبونم آورد  و من مشتعل شدم و اتاق پر از نور شد. وبعد از اون هر چند ماه شاید دو بار در سال استفاده می شدم. نمی دانم چه شد که صاحب اتاق به کشور مهربانی ها عزیمت کرد ومرا هم همراهش به این جای خوب آورد چون  نه تنهاهر روز بلکه هر هفته سه الی پنج ساعت از  من استفاده میشد و چند دوست پیدا کردم که بعد از چند ماه توانسته اند کلا زبان مادری ام را از ذهنم پاک کنند و من به زبان اصیل فارسی هم می فهمم و هم جواب میدهم(اعترافات یک فانوس نو در خارج کشور )

 

 


دیشبم هوا آفتابی بود

 

امروزصبح  خوب بود اما گذشت بعدش سخت بود اما گذشت

الانم میگذرا اما

 

 

اما دلم هری میریزه پایین

بهت زیاد فکر میکنم

البته نه اونقد زیاد که بتونی فکر کنیا

اونقد زیاد که نمیشه در موردش نظر داد نمیشه درکش کرد و نمیشه نگفت که تو مگه کار و زندگی نداری انقد به دختر مردم فکر میکنی ؟

خوب تو هم بشین فوتبال ببین تو هم برو وب گردی تو هم برو سر کوچه بابچه هاییکه تا 11سال پیش با هم مدرسه ابتدایی میرفتین بعدش یکی یکی درسو ول کردن بگرد البته دوتاشون مهندس کامپیوتر شدنا و

البته بعدش یکی یکی سیگار میکشیدن بعدش یکی یکی مشروب بعدش یکی یکی تلخ بعدش یکی یکی کوفت وزهرمار واکثرا  معتاد شدن

یکی دو تاشونم که تو روستا های حومه فوتبالیستی و والیبالیستی شده بودن که بقیه میشناختنشون الان اول سیگار میزنن بعد میرن خودشونو گرم میکنن که بازی کنن!

دهاته ما داریم!

هیچی تنهایی هم اندازه داره ولی بعضی از ما ها ادعامون میشه که تنهاییم

آره هممون تنهاییم ولی تنهایی با تنهایی هزار تومن توفیر داره

یکی ازپسرای  خوشگل دوره ی ابتدایی مون که اون زمانا چاغ بود ولی الان اندازه یه وجب ازم بلند تره و من چاغ ترم تا اون !

میگفت با  9 تا دختر تو یه روز قرار داشته یعنی تعداد دوست دختراش از دستش در رفته بود !

خوب اون میگه من تنهام منم میگم من تنهام

اون میگه من عشقو میخوام منم میگم ولی این کجا و اون کجا

خوب بهم حق بدین باور داشته باشم عشقم خالصه بهم حق بدینکه با اینکه سعی می کم شهر که میرم به مسی نگاه نکنم اما گاهی وقتا برای دیدن مسیرم مجبور میشم نیم نگاهی به آدم جلو ی دیدم بندازم و هنوزم که هنوز حتی اگه نیم نگاهم یه ثانیه طول بکشه بازم هیچ احساسی بهم دست نمیده اصلن تپشی احساس نمیکنم

 

 

اما وقتی فقط اسمش  توی ذهنم

یا عکسش  توی وجودم تداعی پیدا میکنه ضربان قلبم یه 25 تا30 تایی میره بالا

نمی دونم و نمی تونم غیر از اون برای کسی زندگی کنم ...

 

 



تاريخ : جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای