چشمامو باز کردم هنوز خمارم یه بچه کوچیک توی ننو بود پریدم از تخت پایین به تخت که نگاه میکنم کنارش یه تخت کوچیکه که توش یه بچه چند ساله خوابه. از راهرو میام جلوتر چشمامو به هم میمالونم یه زن بهم میگه سلام عزیزم چقد زود بیدار شدی  منم آب دهنی که ندارمو قورت میدمو ماتومبهوتش میشم میگه برودستو روتو بشور الانه که مهسا ومعین بیدار بشن منم از تعجب میگوزم میگه اه خونه رو گند گرفت برو دستشویی دیگه منم میگم دستشویی کجاست؟؟

یه نگاه میندازه میگه عزیزم انگار کتک خونت اومده پایینا واسه من فیلم بازی نکن برو همین در روبروییته

منم میرم توی روشوییش که دارم میرم درجا دنبال آیینه میگردم و میگم من کیم؟ یا حضرت عباس  این کیه دیگه؟ اون دوتا ورروجک کین دیگه؟

یعنی من ؟؟

اوه اوه کچل شدما ..

خوب پس چرا چیزی یادم نیس؟

میام بیرون میگه  برو روی کابینت قرصتو بنداز بالا معلومه گیج میزنیا

منم سریع میرم به طرفش البته مطمئنم  که آره من هر صب باید قرص بندازم بالاوگرنه ویندوزم بالا نمیاد...

چایی رو هنوز تموم نکردم که صدای عرعر معین بلند میشه ومیگه بهت نگفتم زود باش بچه مون بیدار شده هنوز یادت نیومده کی هستی زودباش قرصتو هضم کن دیگه؟

منم مثله این گاگولای هیچی نفهم هی بهش نگاه میکنم و نمیدونم که چیکار کنم اما یه دفعه چشام سیاهی میره و میشینم و یادم میاد چه اتفاقاییکه نیفتاده...

داستان کوتاهم چطور بود؟



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر افلاکیان | نظرات ()
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای