باورم نمیشه 1

خوب همین امروز بود البته  یه ساعت خاص یعنی بامداد همین امروز حدود ساعت 12.5فکر کنم بود دقیقا دوسال ازش میگذره و بچه ام وارد سه سالگی میشه یعنی 2سالش تموم شدو من با افتخار میتونم بگم این بچه محرم تمامی دست نوشته های من و فرزندی است که من هرگز نخواهم داشت منظورم همین وبلاگه همین وبلاگی که با دقت خاصی انتخابش کردم تا زمانیکه بیماری خاصی یا حادثه ی خاصی این وبلاگو از یادم نبره یاسد بیامو هرچه میخواهد دل تنگم بگویم

امروز میخوام درباره ی یه چیزی بگم که بعضیا به خاطرش تحت فشارن بعضی به خاطرش خیلی تلاش میکنن وبعضیام به خاطرش پشیمونن یعنی ازدواج

من اصولا از این عمل خدا پسندانه وخلق خداپسندانه خوشم نمیاد و فکر نکنم اگه تا18سال آینده به کشورش سفر نتونم بکنم وشرایطش مهیا نشه که با اون ازدواج کنم .انتظار ندارم که بتونم باکس دیگه ای ین کاروانجام بدم .خوب دلیلای مزخرف زیادی دارم اما مهمترینش این ضربالمثله که برای من  شعاره:

~~~~~~~سری که درد نمیکنه دستمال نمیبند~~~~~~~~~

البته شاید درواقع خیلیا ازم ناامید بشن ودلسرد وازم بدشون بیاد حتی شماییکه داری این ملطلبو میخونی اما حقیقتی بیش نیست بعدن میام ادامه میدم 

/ 1 نظر / 4 بازدید
میلاد

تولد بچه ات مبارک [نیشخند] [متفکر] خیلی جالب همه چیو بهم ربط میدی [خنده]