خیلی سنگی خیلی بی محبتی

من دیگه غزل نمی گم واسه تو

 اشکامو هدر نمی دم واسه تو.....

 

سلام. امشب خیلی خستم به چند دلیل و خوشحالم به یک دلیل.

1-تا بعد از اذان داشتیم آبغوره می گرفتیم. هنوزم دستام میخاره.

2-قبلش داشتیم پنکه وصل می کردیم. توی این گرما رفته بودم پشت بوم زیر ایرانیت یعنی

 جایی نمونده بود توی تنم که شرشر از ش عرق نریزه توی اون فضای محدود و تاریک سینه

 خیز رفتم...

3-خدرو شکر میکنم .که با یه اتفاق کم هزینه اون بلای نامعلوم از سرم رفع شد.از اداره

 بوف که بر میگشتم هوا گرم بود و کلی ددی ومامان وسیله گفته بودن

 بگیرم.همینطور دوندگی می کردم که چشام سیاهی رفت .گوشیمو انداختم . رفت زیر

چرخ تاکسی هیچی دیگه صفحش سفید شده . به ال سی دی و روکش جدید باید پیاده

 بشم. شانس اوردم یه گوشی فکسنی دارم که تا حقوقمو بدن  بتونم باهاش سر کنم

4-چرا حقوقمو نمیده؟

5-خبر خوب: امروز کارورزا نبودن . زمزمه هایی میومد که رفتن . خداروشکر.

6-چشمام دو دو میزنه دارم میرم بخوابم ....

/ 1 نظر / 6 بازدید